
يك.
زمستان که از وسطها میگذشت، رفقایی جویا شدند که "جریان چیه؛ تو چرا عاشق نمیشوی؟" و "چرا حواست نیست، زمستون داره تموم میشهها" و...
گفتم "امسال اصلاً وقت نداشتم. البته زیاد هم زمستون نیست!"
گویا امسال و سال پيش، سنت چند سالهای را شکستم. اما واقعیتش این بود که هم "ندیدیم در شهر، نگاری که هم دل ما ببرد و هم ما بتوانیم دل او ببریم" ، هماینکه واقعااااً هیچ حسش نبود! حسش که باشد، توهمش هم خودبهخود دنبالش میآید. اما این بی حسی از سال هم خیلی گذشتهاست.
دو.
آرتی یکبار نوشتهبود "وقتی یک مشکلی هربار تکرار میشود، باید بفهمی که مشکل از عضو ثابت ماجراست!" و من اعتراف میکنم که همیشه آدمهایم را اشتباهی انتخاب کردهام و حالا هم پررنگترین حسی که از بودن یک پارتنر برایم باقیماندهاست، در این جمله خلاصه میشود: "حضور ناگزیر چیزهایی که از آن متنفری"؛ جملهای که دو سر دارد: تحمل و مقابله، که هردوتایش بالاخره به سرریز شدن ظرفی می انجامد که چندان حجمی هم ندارد.
با این اوصاف، آدم خیلی باید حالش بد باشد، که این حس برایش نوستالوژیک هم بشود و دلتنگش کند، که وقتی دوستش زنگ میزند تا بگوید که چون ولنتاین است و تنهاست، افسرده شده، جدی بگیرد و سربهسرش نگذارد.
سه.
من هم که خوبم و فعلاً هیچ حس و حال و انگیزهای برای تغییر وضعیت درونیم ندارم. که هرچی هم بگویم همیشه که اینطور نمیشود؛ چون هنوز بهناچار، عضو ثابت این معادله خودم هستم، کماکان بهتر است فقط غاز بچرانم، مگر به درک بهتری از انفعالات شیمیایی و روانی و ذهنی خودم برسم!
چهار.
شده روز ولناتين كسي به فكر اعتراف كردن بيفتد؟ به ياد ناكاميها و نگرانيها و ترسهايش؟ اصلاً توي چنين روزي كه درصد بالايي از مردم دلمشغوليشان عشقشان است، انتخاب كادويشان است، رنگ روبانشان، تعداد گلهايشان، طعم شكلاتشان و خيلي چيزهاي ديگر از اين قبيل، كسي به آن چيزها كه من گفتم فكر هم مي كند؟ من كه آره. مني كه اين دومين ولنتايني ست كه دلم نمي تپد.
شايد بايد بترسم، ولي مي خواهم بگويم من هم يك كسي را داشتم كه چند سالي را با هم سر كرديم. نه فقط ولنتاينها، كه خيلي وقتها و مناسبتهاي ديگر. اما به هيچ جا نرسيديم. اشتباهات زيادي داشتيم. خيلي زياد. شايد همانها هم باعث شد كه قبل از رسيدن راهمان دو تا شود. كه احساسمان ديگر جايي براي بازگشت به هم نداشته باشد.
حالا اما خالي خاليم. پوچي مطلق . و در عين حال پرم از حس تعلق و تعهد كه دلم مي خواهد نسبت به كسي داشته باشم و البته او هم. مي خواهم بگويم كه شده بارها از خودم بپرسم يعني مي شود توي دنياي به اين بزرگي آدم من نباشد؟ مي شود همه شان مثل هم باشند و فقط دنبال راهي براي رسيدن به تن من؟ يعني هيچ كسي نيست كه دنبال نفوذ به قلب من باشد كه همانجا و هميشه بماند؟ و در عين حال حس زنانگيم را هم يك جور خوب و خاص و ظريفي هم قلقلك بدهد و من از بعد از گذران دوره اي آشنايي، از شدت عشق و دوست داشتن باشد كه بخواهم در آغوشش خودم را رها كنم، نه از شدت برافروختگي تن؟ و هربار هم كه از حلقه بازوانش به در آيم حس كنم عشقم نسبت به او دو صد چندان شده بدون اينكه احساس كنم اشتباه كرده ام. بدون هراس؟ نيست واقعاً؟ مي شود مگر؟
يعني نيست كسي كه من اين همه ذرات دوست داشتن را كه ذره ذره وجودم در خود دارد نثارش كنم؟ و به همان اندازه هم عشق از او بگيرم؟ مي شود كسي نباشد كه من بدون ترس و دلهره، از احساسم نسبت به او برايش بگويم ، بدون اينكه نگران فكرها و برداشتها و احياناً تاقچه بالا گذاشتنهايش باشم؟ و او هم با راستي و درستي ازاحساس عشقش با من بگويد؟ بدون اينكه ناخودآگاه با خودم فكر كنم راست مي گويد واقعاً؟ كه سخن چون از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.
مگر چند سال ديگر از عمر من مانده؟ چقدر؟ بي عشق از اين دنيا رفتن براي من اتفاق خيلي بدي ست. فاجعه است.
مي دانم خيلي ها هستند كه همين فكرها را دارند. همين احساسها، همين ترديدها، همين خواسته ها. پس چرا هيچ كداممان هم را پيدا نمي كنيم؟
♥.
این روزهای قلبقلبی را در خوشحالی شماهایی شریک میشوم که آدمتان را عوضی انتخاب نکردهاید و وقتی به دوستداشتنش فکر میکنید، چشمهایتان و قلبتان میدرخشد. با شادی شمایی شریک میشوم، که وقتی به طرفتان میگویید دوستت دارم، همزمان درونتان جیغ نمیکشد که " از اینکه دوستت دارم، متنفرم!"
بدانید با خوشی این روزهای شما شریکم و خوشحالم که هستید! چون حضور شماهاست که زندگی را زیبا میکند و به آدمها نشان میدهد که اوضاع جهان رویهمرفته بهتر ازین حرفهاست.
(حالا نخوریم نان گندم هم، هیچ خیالی نیست، مادامی که در دست مردم ببینیم و خیالمان راحت باشد که نان گندمین هم در دنیا یافت همیشود. گیریم شاید به ما نرسد!)
* با دخل و تصرف در متني كه يك وقتي اينجا بود و حالا نمي دانم چه بلايي سرش آمده