تبليغاتX
کافه پاییز

کافه پاییز

يادداشتهاي يك پاييزي


وقتي ياد لحظه هاي خوب مشتركتون افتادين ... وقتي احساساتتون سر باز كرده ...  وقتي يه بغض تو گلوتون سنگيني مي كنه .... وقتي حالتون خرابه... وقتي فكر مي كنيد كه شايد اين بار درست شه ... وقتي وسوسه شدين جوابش رو بدين .... اين كار رو نكنيد

از من مي شنويد، اين كار رو نكنيد.



+ 91/02/03  ... آبان  | 

 


همین که در آغوشش گرفت مرا، فقط آغوشش بس بود برایم که دنیا با تمام بدیهایش و تلخیهاش هیچ شود و من سبک و بی بار، تمام آرامشی را که در آن لحظه می خواستم در عطش لبهایش پیدا کنم. سبک سبک.
برای او اما انگار آداب دیگری هم لازم بود. شالم را از روی سرم سر داد و از دور گردنم باز کرد، گیره موهایم را برداشت و با انگشتانش موهای نه چندان بلندم را وحشی کرد و دور صورتهامان ریخت. و عجیب اینکه حس می کردم بوسه اش طعم دیگری گرفت. انگار که توی قاب موهایم احساس امنیت می کرد ...


...


یک وری تکیه داده بود و نگاهم می کرد:

- موهاشو! ... از شبق مشکی ترک 

-  یه تیکه شو جا انداختیا

طره مویی را که روی پیشانی ام افتاده بود کنار زد و گفت:

 - نه عزیزم، جا ننداختم. بذارشون بلند شن تا واست اونم بخونم...


  ....


-  آبان. با توام

- ها؟ ببخشید حواسم نبود

- بله، معلومه که حواست نیست. می گم مطمئنی می خوای اینقدر کوتاشون کنی؟

- خب...
توی آینه نگاهی به موهام که توی دستهاش بود انداختم، شانه هایم را پایین انداختم و ادامه دادم:  نه... فقط یه ذره از نوکشون کوتاه کن.

با خنده گفت: من آرایشگر اگه مشتریمو نشناسم که به درد لای جرز می خورم.

خنده اش را خورد و گفت: احمقی تو که هنوز دلت خوشه.

توی آینه بهش لبخند کمرنگی زدم و بلندی پر پیچ و تاب موهام را نگاه کردم و جای او -که دیگر هیچ وقت فرصت نشد برایم بخواند-  با خودم زمزمه کردم:  


گیستون قد کمون  رنگ شبق

                      از کمون بلند ترک

                                 از شبق مشکی ترک 

                                               از شبق مشکی ترک

                                                              از شبق مشکی ترک  





+ 90/10/10  ... آبان  | 

 



سخت ترین دو راهی عشق دو راهی بین فراموش کردن و انتظار است،

گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی؛

و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی ...




 

+ 90/09/07  ... آبان  | 


دو سالی هست که دوباره با خانواده زندگی می کم. خانواده! کلمه ای که مفهوش کمی برایم گنگ شده. و این شاید بی ربط با سن و سال نباشد.

اولین روزها که اطرافیان با هیجان می پرسیدند: "ا... دوباره با مامان اینا زندگی می کنی؟ سخت نیست واست؟" من هم با هیجان و با یک لبخند پهن می گفتم: " نـــــــــه. خوبیاش خیلی بیشتر از بدیاشه. می ارزه"

حالا وقتی بعضی اطرافیان که از دو سه سال پیش به این طرف ندیدمشان پیدایشان می شود و با هیجان می پرسند:" ا... دوباره با مامان اینا زندگی می کنی؟ سخت نیست واست؟" من مجبور می شوم لبخند بزنم و بگویم: " خوبیاش خیلی بیشتر از بدیاشه. می ارزه" و در همان حال در رویای همان روزها و شبهای آدم خودم بودن و خانم خودم بودن سیر می کنم.




* و البته اینها به این معنا نیست که خانواده من بد هستند. فقط به معنای متفاوت بودن است. و این که با بالا رفتن سن هر دو طرف نحوه زندگی متفاوت تر و تفاوتها پر رنگتر می شوند و طبیعتاً تحمل ناپذیرتر و فرساینده تر ...



+ 90/09/06  ... آبان 


  
  وای از دنیا که یار از یار می ترسد

         عاشـق از آوازه دیـدار می ترسد




+ 90/07/17  ... آبان  | 



عشق یعنی اینکه خواهر زاده کوچکت - که بعد از یک مدت خیلـــــــــــی طولانی می بینی اش- روبرویت نشسته باشد و تو یکهو دلت برایش غنج برود، صدایش کنی، برگردد نگاهت کند، دستهایت را برایش باز کنی، و او به آغوشت بیاید، دستهایت را دورش حلقه کنی و به خودت بچسبانیش و عطر تنش را توی
ریه هات بکشی، و او محکم بغلت کند، و بعد صورتت را توی دستهای کوچکش بگیرد، نگاهت کند و
پیشانی ات را ببوسد.




+ 90/06/24  ... آبان  | 


رابطه مان قطع شده بود. خیلی وقت پیش. اما تمام نه. دست کم برای من نه. آن رابطه مثل جمله ای بود که فعل آخر را داشت، اما نقطه پایان نه. ظاهر قضیه نشان می داد که این یک جمله تمام و کمال است، اما چون نقطه نداشت من ناخودآگاه فکر می کردم شاید یک نقطه ویرگول آخرش بیاید و جمله بعدی شروع شود. و این مایه عذاب بود.... تا آن شب کذایی....

...
می دانستم نباید این کار را بکنم. هم غرورم اجازه نمی داد، هم حس ششمم. اما یک چیزی ته دلم
می گفت این کار تعیین کننده است؛ یا تلخ، یا شیرین. از انتظار خسته شده بودم، بریده بودم. باید مشخص می شد: نقطه یا نقطه ویرگول. باید به خودم ثابت می شد. درستی یا نادرستی ادعایش باید برایم ثابت می شد. مدتها با خودم کلنجار رفته بودم که این کار را بکنم یا نه. و خب یک عادتی که من دارم این است که وقتی زیاد راجع به انجام کاری فکر کنم، بالاخره شهامت انجام دادنش را پیدا می کنم، حتی اگر کار احمقانه ای باشد. و کاری که می خواستم حالا بکنم از این قاعده مستثنی نبود.  می دانستم انجامش بیشتر احمقانه است تا دوستانه.

...
بی تاب بودم، بی قرار بودم، نا آرام بودم، مردد بودم... ولی بالاخره انجام شد. دلم می جوشید،
می خروشید. نفسم سخت می رفت و می آمد. منتظر نتیجه بودم. منتظر واکنش. واین واکنشی که دیدم مسلماً آن چیزی که من دلم می خواست نبود. باید اعتراف کنم که شوکه شدم. بدتر از آنچه بود که انتظارش را داشتم. دردناک بود. مثل وقتهایی که تزریقاتچی بهت اطمینان می دهد که این یکی فرق دارد و اصلاً درد ندارد. و بعد تازه وقتی آن مایع سنگین زیر پوستت دوید و درد به تنت چنگ انداخت می فهمی داشته یک آرامش خاطر دروغینی به تو می داده که خودش هم باورش نداشته. که همه اش فقط ادعا بوده، حرف بوده. که همه اش برای این بوده که تو را صرفاً نگه دارد.

نتیجه کار من هم همین بود. مثل یک سرنگ دردناک. که باعث می شد تا مدتی تعادل نداشته باشم. و همچنان که بهش فکر می کردم دردش را هنوز حس می کردم. ولی خب، یک جور حس راحتی خیال هم داشتم. آرامش خیال نه، فقط راحتی خیال بود. می توانستم بنشینم این واکنش را برای خودم موشکافی کنم و کلی داستان و اگر و مگر و شاید و توجیه از تویش برای خودم درآورم. می توانستم هنوز همان وضعیت معلق را دوباره بسازم و ادامه دهم. ولی خیلی خسته تر و دلگیرتر از این حرفها بودم. و البته دلیلی هم نداشت.  همانطور که بود قبولش کردم. بالاخره باید رشته های تعلق را یکی یکی می بریدم. بالاخره همه چیز مشخص شده بود: نقطه




+ 90/06/10  ... آبان  | 



پدر قوطی قرصهایش را برداشت. درش را که باز کرد، قوطی از دستش رها شد و قرصها پخش زمین شدند.
نمی دانم چرا، ولی دیدن این صحنه که پدر خم شده بود و داشت قرصهایش را پیدا می کرد و دوباره  توی قوطی می ریخت به شدت قلبم را فشرده کرد و به درد آورد. نتوانستنم جلو بروم و قوطی را از دستش بگیرم و قرصهایش را جمع کنم. می دانستم اگر بروم اشک امانم نمی دهد.



+ 90/06/05  ... آبان  | 




لحظه به لحظه روزها را شمردیم و نشد

تمام زندگی را به روزگار سپردیم و نشد

به عشق داشتن لحظه های ناب عاشقی

هرچه انتظار بود کشیدیم و نشد

گفتیم زمان بگذرد و تغییر پدیدار شود

هرچه صبر کردیم و تفأل زدیم نشد

گغتیم عشق بی ثمر را بسپاریم به دست باد

حتی گذر باد هم از مسیر ما میسر نشد

 

 

+ 90/05/16  ... آبان  | 




خوب است که لااقل این را دیدم. فهمیدم گل گاوزبان به جز افسردگی دوای دلشوره هم باشد. فقط یک فرق کوچک هست... آن هم این که دلشوره من از دلتنگی نیست این بار...


باز هم اضطراب صبحگاهی به جانم افتاده . حس خیلی خیلی بدی ست... تا سرحد خفگی

 

 

 

 


* این:
گفتم: دوای دلشوره دارید؟!...گفت: بله.باید گل گاوزبان بخوری!...زیر لب گفتم خوبه که دلشوره مثل دلتنگی نیست که درمان نداشته باشه!...گفت: اون هم درمان داره!.دوای دلتنگیت رو که پیدا کردی دیگه به گل گاوزبان احتیاج نداری!...گفتم: پیدا کرده بودم، ولی رفت و سهم یکی دیگه شد!...گفت: چقدر گل گاوزبان بدم؟!!

 

 

+ 90/04/29  ... آبان  | 

 

دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست.
برادر، خواهر، پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.
دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع ِ آن به وسیله ی همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.
با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
به دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ء ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه  مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، می توانیم دعوا کنیم، می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مُرد، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا ! و اگر دوستمان پرسید : چی شده؟  بگوییم :حرف نزن فقط بیا ! و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد، خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم ...
 
با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم،
کاری نکنیم،
جایی نرویم،
و حتی او را نبینیم و فقط . . .
و فقط از این که هستند، خوشحال و خوشبخت باشیم ...
 
 
 
 
ز : سروش صحت با اندکی تغییر توسط آست
 
 
 
+ 90/04/20  ... آبان 

 


حتماً شما هم مثل من معتقديد كه بعضي آدمها لبخندهاي زيبايي دارند. دوست يكي از دوستانم از همين دسته آدمهاست. زيبا لبخند مي زند. خودش هم لبخندش را دوست دارد. عليرغم آن، كمي غمگین است و به ندرت لبخند زيبايش را مي بينيم. دندانهاي درشتي دارد ولي نه چندان رديف. با اين حال لبخندش زيباست.

مي گفت عاشقي داشته كه همين دندانهاي نامرتب را دوست داشت و هر وقت كه او مي خنديد بهش مي گفت: "هنگامِ آن است كه دندان هاي تو را چون شيري گرم بنوشم" . و دندانهايش را مي چشيد و با عشق مي بوسيد. باورتان مي شود؟ دندانهايش را مي بوسيد.

همين دوست كمي غمگین ما مدتي پيش تصميم به ارتودنسي گرفت. مدتها بعد كه ديدمش گفتم چطور مي تواني چهره ات را با اين سيمهاي نازيبا براي اين مدت طولاني تحمل كني؟ گفت سخت است ولي يك خوبي هم دارد. پرسيدم چه؟ تعريف كرد كه خانمي را توي مطب ديده كه ناراحت بود از ارتودنسيش. چون سيمها و براکتها اعتماد به نفسش را گرفته بودند و او نمي خنديد. هروقت هم كه مي خواست بخندد دهانش را جمع مي كرد تا سيمهايش تا حد امكان پيدا نباشند و موقع حرف زدن هم تا جايي كه امكانش بود دهانش را كم باز مي كرد. و حالا بعد از اين همه تحمل دردسر، حالا كه سيمهاي جلو را برداشته و باقي مراحل را دارد مي گذراند تازه فهميده كه لبخند زدن واقعيش را و حركت لبهايش را فراموش كرده.

اين دوست مشترك مي گفت :" حرف او بدطور توي ذهنم ماند و باعث شد هر روز جلوي آينه با خودم تمرين لبخند زدن بكنم تا فراموشم نشود. و اين ناخودآگاه باعث شده روحيه ام كمي بهتر شود. چون هر روز دارم چهره خندان خودم را مي بينم."

 

حالا لبخندهاي اين دوست مشترك، حتي با آن رديف سيمهاي آهني، براي من دلنشين تر و زيباتر شده.

 

 

 

+ 90/03/19  ... آبان  | 

+ 90/01/14  ... آبان  | 




دلم برایت تنگ شده . بعضی روزها زیاد به یادت می افتم . وقت هایی که ابر باشد . گاهی کمتر . اما همیشه . همیشه هستی . اولین فکر صبح هامی . یک جور ترسناکی که انگار تمام
نمی شوی . تمام کردن چه شکلی ست که من بلدش نیستم ؟ که همیشه تمامم می کنند و تمام نمی کنم ؟ دلم تنگ شده . برای همهء آدم هایی که یک روزی قسمتی از زندگیم بودند و کافه هام و شب بیداری هام و رقص ها ... و حالا نیستند . انگار هیچ نبودند . فکر می کنم مرا یادشان می آید ؟ دلتنگم می شوند ؟ ... پس چرا من از یادشان نمی برم ؟ چرا دلتنگ می شوم این همه ؟

هیچ دوست داشته شدن را یاد نگرفتم . تا دلت بخواهد اما دوست داشتم . 
فکر می کنم دوباره وقتش شده . چند سال یک بار تکرار می شود . وسط های زمستان . آدم ها می روند . دسته جمعی . این جور وقت ها یادم می افتد به غروبی که همه برگشتند و باران می بارید و خانه صدای شیروانی ها را می داد و من تنها شدم . در را که بستم دلم خالی شد . نشستم رو به روی پنجره و آن قدر نگاه کردم به آسمان تا خوابم برد . 
وسط های زمستان . آدم ها می روند . دسته جمعی . اولین غروبی که فکر می کنم چه دلم
می خواهد با رفیقی بنشینم توی یک کافه و هیچ اسمی از ذهنم نمی گذرد ، اولین باری که پام را تنها می گذارم توی یک کافهء دنج و قهوهء تنهاییم را می نوشم ، می فهمم دوباره باید بگردم دنبال آدم هایی که دلشان بخواهد غروب شان را با من قسمت کنند . همین جوری که قهوه ام را می نوشم و با خودکار روی دستمال کاغذی ها نقاشی می کشم ، تمرین می کنم لبخند بزنم . از آن لبخند های آبان ِ شاد ِ سرگرم کننده . نه که فکر کنی از این بابت متاسفم . من با کمال میل نقش یک دلقک را بازی می کنم . دوباره لازمش دارم . دوست های تازه می خواهم . آدم هایی که ندانند آبان غمگین است . بدجوری غمگین است . او می گوید بد غم . او می گوید آدم
نمی داند چه کاری برایت بکند که خوب شوی . ندانند من بد غمم . جوری که هیچ کس دلش نمی خواهد . 


 

+ 89/12/18  ... آبان  | 




نمی دانم کدامهاتان اهل موسیقی غربی و راک و بلوز هستید. اگر هم نیستیم اهمیت چندانی ندارد چون به هر حال خیلی از ماها گری مور را می شناسیم. صدای گری مور در گوش خیلی از ماها طنین انداخت. خیلی از ماها با خیلی از ترانه های گری مور خاطره داریم. خیلی از ماها هم فقط  Parisienne Walkway  را شنیدیم و نوت به نوت و خط به خطش را حس کردیم و خاطره های عاشقانه زیادی رابرامان تداعی کرد و با شنیدن نوازش پیوسته گیتارش درآن آهنگ لعنتی زیبا نفسمان در سینه حبس شد.

Looking back at the photographs
Those summerdays spent outside corner cafes
Oh, I could write you paragraphs
About my old Parisienne days

 

Still Got the Blues عشق ماندگار ته قلب هرکداممان را به یادمان آورد و آن آخرین قطره اشک را که به خودمان قول داده بودیم نگذاریم بچکد، جاری کرد. 

So long
it was so long ago
But I've still got the blues for you
Golden days come and go
There is one thing I know
I've still got the blues for you

 

 و این One Day بود که با تمام دردی که تحمل کردیم و با وجود قلبی که فشرده شد، بهمان امید داد

one day your dreams may all come true
one day the sun will shine on you

Say goodbye to the lonely nights
say goodbye to the northern lights
say goodbye to cold north winds
say goodbye to the autumn leaves

 گری مور خیلی ترانه های نخوانده داشت که باید برامان می خواند تا ما زندگی کنیم. گری مور راه طولانی ای پیش روش داشت. اما... همیشه خدا یک امایی هست ...

 



چه کسی باورش می شود بعد از آن همه کار و عکس و آلبوم و تور، حالا که به وبسایتش می روی  فقط یک صفحه سیاه ببینی و یک عکس سیاه و سفید از او و چند خط نوشته شده سفید

گری مور آهنگساز، گیتاریست و خواننده اهل ایرلند شمالی، یکشنبه ۶ فوریه ۲۰۱۱ در هتلی در اسپانیا در سن 58 سالگی درگذشت، پیش از اینکه از سفر برگردد و آلبوم جدیدش را برای ما پر کند.


Gary Moore
 

+ 89/11/24  ... آبان  | 

 


مي بيني؟ شهر سفيدپوش شد بالاخره. آسمون خساستش رو كنار گذاشت. انگار فقط اون سال با ما سرلج داشت. مي دونست اون اولين و آخرين زمستونيه كه با توأم. از چي لجش گرفته بود؟ ولي تو كه از رو نرفتي. اينو نمي دونست كه تو كاريو كه بخواي انجام مي دي. ديگه فكرشو نمي كرد فقط واسه ديدن برف منو تا ديزين ببري. مي گفتي مگه مي شه بچه جنوب زمستون بياد شهر ما اونوقت من بذارم بدون ديدن برف برگرده؟ ولي خب ...

مي بيني؟ حالا ديگه مجبور نيستي واسه اثبات علاقه معشوقت رو تا اون دور دورا ببري. ولي مجبوري تو خيابوناي شهر كه باهاش راه مي ري بازوش رو بگيري كه نيفته يه وقت. مجبوري از پله هاي پربرف پايين كه مياي دستشو توي دستت بگيري. ولي خب بالاخره يه جايي پاش سر مي خوره. مجبوري توي بغلت بگيريش كه نيفته.

ديروز با زهره حرف مي زدم. زهره كه يادت هست؟ همون كه مي خواست منو به پسر همسايشون پيشنهاد بده. هرچند بهش گفته بودم من ازدواج سنتي دوست ندارم. خود مارمولكش با شوهرش دوست بود حالا مي خواست منو اينجوري شوهر بده. سراغتو گرفت. گفتم كه ديگه نيستي. گفتم كه ديگه بريدم و يه شب كه گوشي رو قطع كردم ديگه آخرين شب بود.  گفت از كي؟؟؟!!! گفتم كه بيشتر از يه ساله. ناراحت شد كه چرا تا حالا نگفته بودم بهش. منم گفتم كه دلم نمي يومد خنده هاش رو كمرنگ كنم. اون روزا روزاي شاديش بود. تو تب و تاب عروسيش. پرسيد كه تو هم به همين راحتي قبول كردي و رفتي؟ منم گفتم بهش كه تا يه سال گاه گاهي سروكله ات پيدا مي شد. زهره گفت اذيت نمي شدي؟ گفتم كه اذيت بشم زهره گلي؟ ... مي مردم. از لحظه اي كه سايه ات پيدا مي شد تا يه هفته بعدش هر روزم با زجر مي گذشت. گفتم كه اون روزا واسه اولين بار مجبور مي شدم از كلرديازپوكسايد استفاده كنم. گفتم كه كابوسهام همون شبها شروع شد. گفتم كه زياد طعنه مي شنيدم و پوزخند مي ديدم. بهش گفتم زهره! نمي فهمم چرا حالا كه سن و سالم و احتمالاً درك و فهمم بيشتر شده پس چرا دل بريدن واسم سختتر شده. مني كه الان خونسردتر شدم و تحمل واقعيتهاي تلخ واسم راحتتر شده پس چرا تو اين مورد كم آوردم؟ جوابي نداشت. اونم نمي دونست. پرسيد كه هنوزم به فكرتم؟ گفتم كه هنوز دستم رو دكمه ديليت نرفته كه شمارتو پاك كنم. شايد منتظرم هنوز نايت كالزو بشنوم. گفتم كه هنوز عكسات توي هزارتوي كامپيوترمه و يه وقتايي هوس مي كنم اون عكسي رو كه چشات برق مي زنه باز كنم و زوم اينو بزنم و بزنم و بزنم تا جايي كه به الماس ته چشمات برسم. اون يكي عكسو كه داري نگاهم مي كني و من براي هزارمين بار توي موهاي شقيقه ات دقيق بشم و تارهاي سفيدتو بشمارم.

بي خيال ... من حالم خوبه. مي خندم، مي خونم، مي رقصم. خب گاهي اين وسطها دلم هوايي
مي شه. ولي كم كم عادت مي كنه. يعني بايد اين كارو بكنه. غصه منو نخور. هنوزم هر روز صبح كه پا مي شم ليوان شيرمو مي خورم. مثل هميشه هم آرايش مي كنم. لباس پوشيدنم مدل لباس پوشيدناي عشاق شكست خورده هم نيست. سركار مي رم. حواسم هم به كارم هست و خلاصه زندگيم مثل هميشه ست. با اين تفات كه هنوز هم گهگاهي به خاطر تو طعنه مي شنوم.
تو چي؟ تو چيكار مي كني؟ گمونم هنوزم همون مدل هميشگيت باشي. فكر نكنم اخلاقت خيلي عوض شده باشه. راستي! هنوزم با مامان اينا زندگي مي كني؟ هنوزم شلماني؟ هنوزم بهت برمي خوره كسي بهت بگه شلمان؟ هنوزم داداش كوچيكه با اون دختره كه ده سال ازش بزرگتره مي پره؟ هنوزم آخر هفته ها شمالي؟ هنوزم وقتي كسي بهت مي گه شقيقه هات روز به روز داره سفيدتر مي شه موهاتو مي تكوني و مي خندي و مي گي نه بابا چيزي نيست. برفه. آب مي شه.؟ هنوزم وقتي توي برفا راه
مي ري برمي گردي و جاي پاهاتو نگاه مي كني و مي گي كي بشه اين يه جفت پا واسه هميشه بشه دو جفت؟ هنوزم وقتي مامان قهر مي كنه و مي ره، بابا بدون دسته گل مي ره دنبالش؟ هنوزم اون منشيه دنبال باباس؟ هنوزم لونا واست دنبال زن مي گرده؟ هنوزم به اون سلكشن پر غم و غصه ات زياد گوش مي دي؟ يه آهنگي توي اون سلكشنت هست كه هزار بار بهش گوش دادم تا شايد واسم عادي بشه ولي محال ممكنه بشنومش و آخرش گوشه چشمام خيس نباشه. مي دوني اسم سلكشنتو گذاشته بودم cry baby, cry؟ بهت گفته بودم؟ گمون نكنم. پيش نيومد كه بگم. يعني يه جورايي هم نخواستم. فكر مي كردم شايد يه جورايي داغتو تازه كنم. هنوزم دوسش داري؟ با اينكه مي دوني اون سر دنياس و بچه هم داره هنوزم منتظري؟ مي بيني؟ سالگشتگي هم هيچ كمكي نمي تونه بكنه. نه به تو، نه به من، نه به خيلياي ديگه...

راستي ... موهاي سفيد روي شقيقه ات چند تا شده؟ كسي هست كه برات بشمارتشون؟

 

 

 

+ 89/10/29  ... آبان  | 

 

 

همين طور كه انگشتهاش روي كيبورد مي لغزيد بدون اينكه نگاهم كند آرام پرسيد: " چرا تا حالا ازدواج نكردي؟"
و من هم همينطور كه اعداد را وارد مي كردم گفتم:


ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
                                                    بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

 

 

+ 89/10/19  ... آبان  | 



 

بغ كرده كنار شومينه نشسته بود و زانوهايش را بغل كرده بود. چشمهايش خيس بود. رفتم روبرويش نشستم. سرش را بالا آورد و لبهايش را از هم باز كرد تا چيزي بگويد اما كلمه از دهانش درنيامده همان جا توي هوا ماند و او لبهاش را به هم فشرد و مي ديدم كه گلويش دارد ورم مي كند. يكهو بغضش بي هوا ورم كرد و از هم باز شد و قطره هاي اشك كه انگار حسابي خسته شده بودند از اينكه توي چشمهايش حبس باشند به سرعت پايين مي ريختند. انگار مي ترسيدند پشيمان شود و بخواهد سرشان بدهد همان بالا توي چشمهايش.

مي ديدم كه قطره هاي اشك كم كم دارند خاكستري مي شوند و كمي بعد فقط رد سياهي را مي ديدم كه روي گونه هايش مي دويد و زير چانه اش گم مي شد. بالاخره توانست حرفهايش را از ميان لبهايش بيرون بدهد و با صداي خفه و با لحن به شدت مستأصلي گفت:
"خسته شده ام. ديگر حالم به هم مي خورد از اينكه شبها بين خواب و بيداري غلت بزنم و ببينمش كه كنارم خوابيده. حتي با بودنش هم هميشه تنهام. اما حالا ديگر دلم تنهايي واقعي را مي خواهد، آزادي را، بي او بودن را. او حالم را به هم مي زند. بودنش عذابم مي دهد. تحملش سخت است. ديدنش شكنجه است.  دلم ديگر هيچ با هم بودني را نمي خواهد. چه كار كنم؟ چطوري ..."

 نتوانست ادامه بدهد .هق هق امانش را بريده بود. توي بغلم كشيدمش. اما چه مي توانستم بگويم كه آرامش كنم. مني كه دیگر دلم نمی خواست شبهای تنهایی خوابیدن را روی این تخت دونفره لعنتی. مني كه نمي خواستم کابوس شبانه دیدن ها را و از خواب پریدن ها و هیچ کس نبودن ها را در کنارم که در آغوشم کشد و آرامم کند. مني كه دلم نمی خواست نیمه شبها بیدار شدن و هراسیدن از دیدن سایه های مرموز سرک کشیده از کنار پرده را. مني كه دیگر دوست نداشتم  کتاب خواندن های تنهایی را، که از وقتی "سبكي تحمل ناپذير هستي" را خوانده ام بغضم سنگین تر، تنهایی ام پررنگ تر و پو چی ام بیشتر شده.  انگار در پس تمام با هم بودن ها و آرزوی با هم بودن ها، جدی جدی همه مان تنهاییم و چقدر زیادیم ما با همان و تنهایان. و هی تلاش بيهوده و عبث می کنیم در راستای پنهان کردنش در ورای تمام لذت جوییهایمان، خودکامگیهایمان، تظاهرهایمان.

 

 

+ 89/10/07  ... آبان  | 

 

امروز عکس یکی از وبلاگ نویسها را دیدم. خیلی با تصورات من فرق داشت. نه به این معنا که بد باشد، ولی خب خیلی فرق داشت. خیلی وقتها چیزی که ما پیش خودمان تصور می کنیم با چیزی که واقعاً هست متفاوت است. و بعد یک چیزی برایم سؤال شد:

"آنهایی که توی این دنیای مجازی مرا می شناسند یا بهتر بگویم مرا می خوانند، چه شکلی تصورم می کنند؟"

خب حالا این را از خودتان می پرسم:
برایم جالب شده که بدانم از نظر شما من چه شکل و چه طور هستم؟ سفید؟سیاه؟ کوتاه؟ بلند؟ چاق؟ لاغر؟ خشن؟ مهربان؟ مغرور؟ کم رو؟ خودخواه؟ بد ذات؟ شاد؟ غمگین؟ سطحی نگر؟ دارای تحصیلات یا معلومات؟ خانه دار؟ شلخته؟ چهره بشاش یا شكسته؟ ... هر چه که به ذهنتان می رسد
یا اصلاً هیچ تصوری ندارید؟

 

+ 89/09/16  ... آبان  | 

 

كليد را توي قفل چرخاندم و زبانه در خودش را عقب كشيد. مكث كوتاهي كردم و در را به عقب هل دادم. چيزي پشت در بود. باز كه  شد اول پشت آن را نگاه كردم. ولي توي تاريكي چيزي نمي ديدم. شبها پرده هاي كافه را مي بستم. سرم را بلند كردم. باريكه نور از لاي پرده اي كه كمي كنار زده شده بود به داخل آمده بود. كار آن دخترك شيطان بود كه يواشكي نگاهي به آن زوج خيلي عاشق انداخته بود كه از كافه بيرون رفتند و آن دخترك مي خواست ببيند عاشقانه هايشان بيرون از كافه هم ادامه دارد يا نه! كمي ماندم تا چشمهايم به تاريكي عادت كند و دوباره نگاهي  انداختم. تابلويي كه به پشت در زده بودم افتاده بود پايين. رفتم تو. ورش داشتم و چراغ را روشن كردم. قابش كمي خراب شده بود. روي اولين ميز گذاشتمش. نگاهي به اطراف انداختم. بي برنامه و بي هوا رفته بودم. ميز و صندليها همان طور سر جايشان مانده بودند. حتي صندلي اي كه پسرك با عجله از روي آن بلند شده بود تا دنبال دخترك بدود و به عقب سريده بود، همان طور يكوري  بين دو ميز مانده بود. هلش دادم كنار ميز خودش. دستم را روي ميز كشيدم. چي را مي خواستم امتحان كنم؟ خب معلوم است كه بعد از اين همه وقت خاك مي گيرد. اسپرسو ساز هم همان طور كثيف روي ميز ول شده بود. توي سينك گذاشتمش وشير آب را باز كردم. بچه ها مي گفتند قهوه به اين تلخي به خوردمان مي دهي ولي تلخيش با همه تلخيهاي ديگرهم فرق دارد. شير را بستم و رفتم طرف  كابينت و بازش كردم و ظرف قهوه را بيرون آوردم. درش را پيچاندم. با ولع بويش را توي ريه هايم كشيدم. چشمهايم را بستم و با خودم فكر كردم آخرچطور مي توانم اين كافه كوچك را ترك كنم. بعد از اين همه اين ور و آن ور رفتن، اين كافه برايم چيز ديگري ست. جاييست كه تمام حس و حالم را، دلتنگيهايم، شاديهايم، تلخيها و شاديها، عشق و ناكامي، همه و همه را اينجا خالي مي كنم. كافه ام را دوست دارم. كافه پاييزم را دوست دارم و گمان نمي كنم هيچ وقت بتوانم ازش دل بكنم و بروم.


 

+ 89/08/05  ... آبان  | 

 

يك روز زمستاني، اما  آفتابي و بي ابر. در واقع يك ظهر زمستاني با يك  آفتاب ملس و دلچسب كه از پنجره هاي بزرگ سالن به داخل خانه سرك مي كشد و خودش را روي تنم مي اندازد. كش و قوسي به خودم مي دهم و از توي آفتاب بلند مي شوم و به آشپزخانه مي روم. لاي پنجره آشپزخانه را باز مي كنم. باريكه سوزي توي آشپزخانه مي دود، اما آزار دهنده نيست. هر از گاهي صداي گنجشكي يا عبور ماشيني سكوت خيابان ظهر را مي شكند. معمولاً روزهاي آفتابي صداي قناري همسايه هم مي آيد كه توي بالكن مي گذردش تا آفتاب كمي نوازشش كند. اما امروز صدايش نيست.  افتخاري پاپ مي خواند. نه خيلي تند، نه خيلي آرام. كنار اجاق گاز مي ايستم. حواسم هم به كتري هست تا آب جوش بيايد و چاي را دم كنم و هم به غذا. قاشق را توي ماهيتابه مي چرخانم و تنم را آرام مي رقصانم و با افتخاري زمزمه مي كنم. احساس مي كنم صداي سايش آرام پايي را مي شنوم. به روي خودم نمي آورم. ته دلم اما غنج مي رود كه براي غافلگيري آمده اي. گوشهايم را تيز مي كنم تا صداي پايت را بهتر بشنوم و بتوانم حدس بزنم الان به چه فاصله اي از من رسيده اي. همچنان خودم را به نشنيدن زده ام. صدايي
نمي شنوم. شايد شك كرده اي و ايستاده اي. شايد هم من اشتباه كرده ام. زمزمه ام آرامتر مي شود، تنم آرام و رقصان و حواسم به غذا هم هست. پشت سرم كه مي رسي و سردي نوك دماغت با داغي نفست روي پوست گردنم قاطي مي شود، آن وقت است كه از بودنت مطمئن شده ام. باز هم نتوانسته بودم شكم را به يقين بدل كنم. لبخند مي زنم. دستت را از روي شانه ام سر مي دهي تا روي دستم كه توي ماهيتابه مي چرخاندمش برسد. دست ديگرت را دور تنم حلقه مي كني. آرام بهت تكيه مي دهم. توي گوشم نجوا مي كني: " نترسيدي؟" مي گويم:" هميشه يك طوري مي آيي كه هم بفهمم هم نه. خوب بلدي يك شك آميخته به يقين دلچسب را به جان آدم بيندازي. بي آنكه ترس برش دارد."

مي خندي و گردنم را مي بوسي. صداي قناري همسايه مي آيد ....


 


+ 89/03/29  ... آبان  | 



دوستی داشتم که یک وقتی یک دوره بد روحی داشته که طبیعتاً روی بقیه زندگی اش بی تأثیر نبود. از همه بدتر خواب شبانه اش که حسابی به هم ریخته بود که این یکی خودش کافیست که همه چیز دیگر زندگی آدم را به هم بریزد. می گفت درآن دوران استاد ورزشی داشته که
می دیده دل به  تمرین نمی دهد. یک روز کنار می کشدش و بهش فقط یک جمله می گوید: "جوری ورزش کن که درد خستگی بقیه دردهات  رو از یادت ببره"

 

من آن موقع حرف دوستم را و استادش را خیلی متوجه نشدم. حالا اما... از باشگاه که
برمی گردم فقط حالش را دارم که غذایی بخورم و کارهای روتینم را انجام دهم. و شب که توی تختم زیر پتو می خزم، همینطور که چشمهایم سنگین می شود حرف استاد توی ذهنم بچرخد و به دقیقه نکشیده خواب برروم تا خوووود صبح.


+ 89/03/14  ... آبان  | 



هنوز خوبترینم!

یادم هست روزهایی را که بی هیچ دغدغه و بی هیچ نگرانی، فقط شور عاشقی در سر داشتم و چه ها که نمی کردم. هنوز هم وقتی نامه هایی را که برای تو می نوشتم می خوانم تعجب می کنم که اینها را من نوشته ام؟ گاهی دلم تنگ می شود برای آن روزهایی که بزرگترین مشکل من عشق بود. البته هنوز هم همان مشکل را دارم. هنوز هم عشق بزرگترین مشکل من است. اما هر وقت هر دو را کنار هم می گذارم و لمسشان می کنم، می بینم که چقدر با هم متفاوتند.

عزیز من!

گله نکن که چرا مثل گذشته ها برایت از آن نامه ها که دوستانت حسرتشان را می خوردند که چرا معشوقه های آنها نمی توانند مثلشان بنویسند دیگر نمی نویسم. آن روزها دغدغه ای جز عشق نداشتم. این روزها اما....
آشفتگیها آنقدر زیادند که نمی دانم سر کدامشان را بگیرم؟ تمام سختیهای زندگی امروزم یک طرف و تو یک طرف. تمام مشکلات زندگی یک طرف  و مشکلات عاشقی
طرف دیگر. خیلی وقتها عصبانی می شوم. دلگیر می شوم. حرص می خورم و شدیداً ناراحت می شوم وقتی که به خودم و تو فکر می کنم. به این یکی دو سال اخیرکه پر بوده از حرفهای قشنگی که از تو شنیده ام. فقط رویاپردازی و چنین می کنیم و چنان می شود. اما عملاً هیچ ندیده ایم. ناراحت نشو که به برنامه های آینده مان اسم رویا پردازی می دهم. چنینن نقشه ها و برنامه ها تا وقتی که به مرحله اجرا نرسیده باشند فقط رویا و خیالند. می دانم که می گویی من خیلی بی انصافم که نمی بینم تو داری تلاشت را  می کنی.
می دانم که می کنی. و از این بابت از تو سپاسگذارم که برای زندگیمان وقت می گذاری. اما واقعیت این است که آنطور که باید از خودت پشتکار نشان نمی دهی. برای انجام هیچ کاری مصر نیستی و پافشاری نمی کنی.

عزیز من! واقعیتی که من می بینم همین است. و واقعیت آن چیزی است که تک و توک تارهای سپید موهایم به من نشان می دهند. واقعیت چیزی است که مخالفتها و اصرارها و پرسشهای مستقیم و غیرمستقیم خوانواده و دوست و آشنا به من نشان می دهند.

و با وجود تمام این واقعیتهایی که دیدن و فکر کردن بهشان مثل این است که دارم از بالای یک آسمانخراش پایین را نگاه می کنم و وحشت برم می دارم، چطور انتظار داری سردرگم و مردد نباشم؟ چطور انتظار داری من بتوانم به خودم بقبولانم مردی که در طی این سالها نتوانسته به آنجا و آنچه که شایستگیش را دارد برسد می تواند راحتی و رفاهیات  - نمی گویم تجملات که هیج وقت بهشان اعتقاد نداشتم و از تو هم نخواستمشان- زندگی مان را تأمین کند؟ چطور انتظار داری ذهن آنچنان آرام و سرشار از عشقی داشته باشم که بنشینم مدام برایت از عشق بگویم و بنویسم؟

خیلی وقتها فکر می کنم. افکارآزاردهنده. فکر می کنم به اینکه چقدر درمانده شده ام که برای عشق شرط و شروط تعیین می کنم؟ و اینکه چقدر سخت است که اگر برآورده نشوند من روی حرف خودم بایستم و تصمیمی را گرفته ام عملی کنم. فکر می کنم به اینکه بعد از نبودن توچطور می خواهم سالهای رفته را جبران کنم؟  فکر می کنم که آیا اگر زمان به عقب برگردد بازهم تو را انتخاب می کنم؟ نه آنقدر از تو بریده ام که یک نه محکم بگویم و نه آنقدر مطمئن و دلخوشم که بگویم این کاررا می کنم.

مهربانم!

در خوبی و عشق تو و عشق به تو شک ندارم. اما کاش می شد همه مشکلات را با عشق حل کرد. کاش عشق و محبت برای همه چیز کافی بود. کاش می شد به جای اسکناسهای سبز و آبی به صاحبخانه مان عشق و محبت تقدیم کنم. کاش می شد به فرزندم با باور تمام بگویم: "نازنینم! در دنیا هیچ چیز به اندازه عشق اهمیت ندارد". کاش می شد عشق را پوشید. کاش می شد عشق را هر روز شکل میوه و برنج و ماهی داد و بر سر سفره گذاشت. اما واقعیت این است که پول و خوردنیها و پوشیدنیها همه اینها با عشق فقط جلوه بیشتری پیدا می کنند. هیچ کدامشان را عشق به وجود نمی آورد. و نبودن عشق اما... کم رنگ و بی اثرشان  می کند.

چطور به خودم بقبولانم که عشق به همدیگر تمام مشکلاتمان را حل می کند؟ عشق فقط توانمان را بیشتر می کند. اما تا کجا؟
 تا کی؟ باور کن یک روز می آید که نبودن همین پول کثیف عشق را کمرنگ می کند. باور کن عشق روی سفره خالی جایی ندارد. باور کن عشق را نمی شود جلوی مهمان گذاشت و
نمی شود در عروسی دختر عمو عشق به او هدیه کرد.

چقدر دغدغه هایم از چند سال پیش تا به حال فرق کرده. نه؟

چقدر دلم می گیرد وقتی می بینم دارم توی روزمرگیهای زندگی گم می شوم.

با تمام اینها اما من هنوز عاشق توام. هنوزهم دوستت دارم. هنوز هم دلم می خواهد برایت نامه های رنگارنگ سرشار از عاشقی بنویسم. هنوز هم دلم می خواهد بیشتر اوقاتم را با تو و در کنار تو سپری کنم.
هنوز هم دلم همه اینها را می خواهد...

                                                غم نان اگر بگذارد.           

 

 

* می دانم این جواب نامه سرشار از عشق تو نبود...

 

تراوشات پراکنده یک ذهن درمانده

20 آبان 1386



... دخترک باورش شد .....





+ 89/02/24  ... آبان  | 


من ایمان دارم شبی از شبها

می رسد از راه

با خودت خواهی گفت:

"نکند آن که در چشمم نگریست و گفت

دوستت دارم، راست می گفت

نکند این منم که عشق را باخت، مفت"

 

شبی از شبها

می رسد از راه

که تو هی تکرارکنان

با خودت خواهی گفت:

                     نکند راست می گفت

                                        نکند راست می گفت

                                                                .....



+ 89/02/10  ... آبان  | 

 
ببری که امسال پا توی زندگیمان گذاشته برای بعضی ها گربه شده و خر خر می کند و روی خوش نشان می دهد. تا باد چنین بادا.
ولی برای ما که از اولش هی غرغر کرد و چنگال نشان داد و بعضاً چنگال هم کشید.

با این حال نوروز و نوسال مبارک آنهایی باشد که همان وقت که صدای توپ را شنیدند، یک چیزی هم توی دلشان تالاپی پایین ریخت. که عاشق بودند.
مبارک آنهایی باشد که لحظه شنیدن سلام سال نو دلریخته تر شدند.
مبارک آنهایی باشد که سفرهای عاشقانه و دوستانه و خانوادگیانه رفتند.
مبارک آنهایی باشد که ریختند و نوشیدند و زدند و رقصیدند و چرخیدند و عشق ورزیدند.
مبارک آنهایی باشد که با وسواس لباس پوشیدند و خودآرایی کردند.
مبارک آنهایی باشد که  جاده های پیچ در پیچ شمال را رفتند و رفتند و در میان  ابرهای جنگل ابر نفس کشیدند و مه  شب ماسوله را دیدند و توی برفها هم سر خوردند.
مبارک آنهایی باشد که ...

 بی خیال ...... نوروز خاص هیچکس نیست.

نوروز مبارک همه باشد، چه  آنها که از شوق وصل اشک ریختند، چه آنها که درغم فراق.
چه آنها که از سر شادی خندیدند، چه آنها که از سر عصبیت.
چه آنها که تا لنگ ظهر خوابیدند، چه آنها که صبح خروسخوان با بی میلی تمام بیدار شدند.
چه آنها که هنوز هم در سفرند، چه آنها که روزمرگیشان شروع شده.
نوروز مبارک همه مان باشد.

 * هنوز جای پنجه های آقای ببر درد می کند. این است که تبریک سال نو به دهه کشید. با این حال نوروز مبارک همه تان باشد.


 

+ 89/01/10  ... آبان  | 

 


 

 

 

به شهرشان كه مي خواست برگردد، كلي وسايل اضافه داشت که توی چمدانش جا نمی شد. كلي خريد و هديه از اينجا داشت كه با خودش ببرد. گفتم چمدان كوچكي دارم كه استفاده اي ندارم ازش. با خودت ببر و هروقت شد پس بفرست يا هروقت خودم آمدم، برش مي گردانم.

 

چمدانم پر بود. بايد برايش خاليش مي كردم. از بالاي كمد بيرونش كشيدم و روي زمين گذاشتمش. نشستم. زيپش را آرام باز كردم و درش را بالا دادم. لباسها را يكي يكي درآوردم.

ژاكت زير و روي قرمز گوجه اي با بافتهاي ظريف و قشنگش، كه دلم مي خواست يكي از اولين بارهايي كه مي آيد زمستان باشد و من با يك دامن تنگ و كوتاه سفيد برايش بپوشم. بلوز زمستانه كرم رنگم با يقه اي كه تا پايين سينه باز بود و بعد از كلي گشتن توانسته بودم تاپي قهوه اي كه با هم ست شوند براي زيرش پيدا كنم براي وقتهايي كه با او تنها نيستم. پيراهن سبز زيتوني آستين حلقه كه دوست داشتم وقتهايي كه مي پوشمش انگشتهايش را آرام روي بازوهايم از بالا تا پايين بلغزاند. تاپ بنفش و صورتي چين دار بدون كمر و بلوز مشكي كمر باز كه جان مي دهند براي اينكه بشود داغي نوك انگشتهايش را روي مهره هايم حس كنم. بلوز سفيد بدون يقه كه دوستش دارم چون مي شود گودي گلويم را بوسید، روبدوشامبر ساتن طرح چيني كه احساس زنانگي ام را يك جور خوب و خاصي قلقلك مي داد، تاپ سفيد و قرمزم، بلوز و شلوارك رنگ تنم، لباس خواب نخي عروسكي ام – خب دلم مي خواهد يك وقتهايي هم توي آغوشش حس می کردم هجده ساله ام- ، و خیلی چیزهای دیگر هم ....

 ....

 با تعجب نگاهم كرد:

 -         هيچ كدام اينها را تا به حال نديده ام كه تن كني!!

-         خب هيچكدامشان براي همينطوري پوشيدن نيستند.

-         پس براي چه خريديشان؟!

-         براي وقتي كه مرد من آمد بپوشم برايش.

 

 

 

 

+ 88/12/07  ... آبان  | 


 

 

يك.

 زمستان که از وسط‌ها می‌گذشت، رفقایی جویا شدند که "جریان چیه؛ تو چرا عاشق نمی‌شوی؟" و "چرا حواست نیست، زمستون داره تموم می‌شه‌ها" و...

گفتم "امسال اصلاً وقت نداشتم. البته زیاد هم زمستون نیست!"

گویا  امسال و سال پيش، سنت چند ساله‌‌ای را شکستم. اما واقعیتش این بود که هم "ندیدیم در شهر، نگاری که هم دل ما ببرد و هم ما بتوانیم دل او ببریم" ، هم‌این‌که واقعااااً هیچ حسش نبود! حسش که باشد، توهمش هم خودبه‌خود دنبالش می‌آید. اما این بی حسی از سال هم خیلی گذشته‌است.

 

دو.

 آرتی یک‌بار نوشته‌بود "وقتی یک مشکلی هربار تکرار می‌شود، باید بفهمی که مشکل از عضو ثابت ماجراست!" و من اعتراف می‌کنم که همیشه آدم‌هایم را اشتباهی انتخاب کرده‌ام و حالا هم پررنگ‌ترین حسی که از بودن یک پارتنر برایم باقی‌مانده‌است، در این جمله خلاصه می‌شود: "حضور ناگزیر چیزهایی که از آن متنفری"؛ جمله‌ای که دو سر دارد: تحمل و مقابله، که هردوتایش بالاخره به سرریز شدن ظرفی می انجامد که چندان حجمی هم ندارد.

با این اوصاف، آدم خیلی باید حالش بد باشد، که این حس برایش نوستالوژیک هم بشود و دلتنگش کند، که وقتی دوستش زنگ می‌زند تا بگوید که چون ولنتاین است و تنهاست، افسرده شده، جدی بگیرد و سربه‌سرش نگذارد.


سه.

من هم که خوبم  و فعلاً هیچ حس و حال و انگیزه‌ای برای تغییر وضعیت درونیم ندارم. که هرچی هم بگویم همیشه که اینطور نمی‌شود؛ چون هنوز به‌ناچار، عضو ثابت این معادله خودم هستم، کماکان بهتر است فقط غاز بچرانم، مگر به درک بهتری از انفعالات شیمیایی و روانی و ذهنی خودم برسم!

 

چهار.

شده روز ولناتين كسي به فكر اعتراف كردن بيفتد؟ به ياد ناكاميها و نگرانيها و ترسهايش؟ اصلاً توي چنين روزي كه درصد بالايي از مردم دلمشغوليشان عشقشان است، انتخاب كادويشان است، رنگ روبانشان، تعداد گلهايشان، طعم شكلاتشان و خيلي چيزهاي ديگر از اين قبيل، كسي به آن چيزها كه من گفتم فكر هم مي كند؟ من كه آره. مني كه اين دومين ولنتايني ست كه دلم نمي تپد.

شايد بايد بترسم، ولي مي خواهم بگويم من هم يك كسي را داشتم كه چند سالي را با هم سر كرديم. نه فقط ولنتاينها، كه خيلي وقتها و مناسبتهاي ديگر. اما به هيچ جا نرسيديم. اشتباهات زيادي داشتيم. خيلي زياد. شايد همانها هم باعث شد كه قبل از رسيدن راهمان دو تا شود. كه احساسمان ديگر جايي براي بازگشت به هم نداشته باشد.
 حالا اما خالي خاليم. پوچي مطلق . و در عين حال پرم از حس تعلق و تعهد كه دلم مي خواهد نسبت به كسي داشته باشم و البته او هم. مي خواهم بگويم كه شده بارها از خودم بپرسم يعني مي شود توي دنياي به اين بزرگي آدم من نباشد؟ مي شود همه شان مثل هم باشند و فقط دنبال راهي براي رسيدن به تن من؟ يعني هيچ كسي نيست كه دنبال نفوذ به قلب من باشد كه همانجا و هميشه بماند؟ و در عين حال حس زنانگيم را هم يك جور خوب و خاص و ظريفي هم قلقلك بدهد و من از بعد از گذران دوره اي آشنايي، از شدت عشق و دوست داشتن باشد كه بخواهم در آغوشش خودم را رها كنم، نه از شدت برافروختگي تن؟ و هربار هم كه از حلقه بازوانش به در آيم حس كنم عشقم نسبت به او دو صد چندان شده بدون اينكه احساس كنم اشتباه كرده ام. بدون هراس؟ نيست واقعاً؟ مي شود مگر؟

يعني نيست كسي كه من اين همه ذرات دوست داشتن را كه ذره ذره وجودم در خود دارد نثارش كنم؟ و به همان اندازه هم عشق از او بگيرم؟ مي شود كسي نباشد كه من بدون ترس و دلهره، از احساسم نسبت به او برايش بگويم ، بدون اينكه نگران فكرها و برداشتها و احياناً تاقچه بالا گذاشتنهايش باشم؟ و او هم با راستي و درستي ازاحساس عشقش با من بگويد؟ بدون اينكه ناخودآگاه با خودم فكر كنم راست مي گويد واقعاً؟ كه سخن چون از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.
مگر چند سال ديگر از عمر من مانده؟ چقدر؟ بي عشق از اين دنيا رفتن براي من اتفاق خيلي بدي ست. فاجعه است.
مي دانم خيلي ها هستند كه همين فكرها را دارند. همين احساسها، همين ترديدها، همين خواسته ها. پس چرا هيچ كداممان هم را پيدا نمي كنيم؟

 

.

این روزهای قلب‌قلبی را در خوشحالی شماهایی شریک می‌شوم که آدمتان را عوضی انتخاب نکرده‌اید و وقتی به دوست‌داشتنش فکر می‌کنید، چشم‌هایتان و قلبتان می‌درخشد. با شادی شمایی شریک می‌شوم، که وقتی به طرفتان می‌گویید دوستت دارم، همزمان درونتان جیغ نمی‌کشد که " از این‌که دوستت دارم، متنفرم!"

بدانید با خوشی این روزهای شما شریکم و خوشحالم که هستید! چون حضور شماهاست که زندگی را زیبا می‌کند و به آدم‌ها نشان می‌دهد که اوضاع جهان رویهم‌رفته بهتر ازین حرف‌هاست.

(حالا نخوریم نان گندم هم، هیچ خیالی نیست، مادامی که در دست مردم ببینیم و خیالمان راحت باشد که نان گندمین هم در دنیا یافت همی‌شود. گیریم شاید به ما نرسد!)


* با دخل و تصرف در متني كه يك وقتي اينجا بود و حالا نمي دانم چه بلايي سرش آمده

 

 

+ 88/11/25  ... آبان  | 



چند روز ديگر بار و بنديل مي بندم و مي روم سفر.

اما اصلاً مثل سفر تو نمي شود اقليما. تو گويا براي پيوستن مي رفتي، من اما براي رهايي.

اصلاً مثل سفر سال قبلم هم نمي شود. كه براي پيوستن مي رفتم، حالا اما به قصد رهايي.

 

 

+ 88/10/26  ... آبان  | 


چند سال پيش ترها كه از درد نبودنش همه جوره به سرم زده بود، يك شب توي حياط خانه مان كلي عكس و كارت و تمام دفترهاي خاطراتم را آتش زدم. تمام برگهاشان را يكي يكي يا چند تا چند تا درآوردم و انداختم  توي آتش. خواهر كوچكم با تعجب نگاه مي كرد و نوبت به بعضي عكس ها و كارتها كه
مي رسيد با لحن پر از خواهش و افسوس مي گفت: "اين نه، اين حيفه"

ولي من همه شان را سوزاندم. بعد از آن كمي راحت شدم. در واقع الان هم خوشحالم كه هيچكدامشان نيستند كه بخواهم مرورشان كنم و نوستالوژي و دلتنگي و امثال اينها سراغم بيايد.

 

ولي اين بار...

اين بار كه هيچ خاطره مكتوب و قابل لمسي ندارم مانده ام و در واقع درمانده ام كه با آن همه خاطره ها و حرفها و اشاره ها و جاها و لبخندها و صداها كه توي ذهنم مانده چه كار بايد كنم؟ گيرم كه راهي هم برايشان باشد، ولي عطرها چه؟ عطرها كه از پا درت مي آورند. وقي از توي بيني ات بالا مي روند، به مغزت كه مي رسند مثل يك شوك مي مانند، پرتت مي كنند توي لحظه ها و برهه هايي از زمان كه هي چنگ مي اندازد به همه وجودت. اول يك نفس عميق مي كشي و بعد براي چند لحظه نفست بند
مي آيد، حبس مي شود، شايد هم از روي عمدي كه در عين حال سهوي هم هست حبسش مي كني كه عطر، كمي بيشتر در تو بماند، انگار كه او را در خود داري. يادت مي رود نفس بكشي و انگار براي كسري از ثانيه هم قلبت از تپش باز مي ماند، بعد سست و ناتوانت مي كنند، خشكت مي زند، تمام انرژيت را از تو مي گيرند. تازه، به خودت هم كه بيايي يادت مي آيد كه انگار يك چيزي از وجودت، يك جايي جا مانده. جاي خاليش را هي حس مي كني

                                                                هي حس مي كني

                                                                                       هي حس مي كني

                                                                                                           ....................

 

+ 88/10/22  ... آبان  | 

 

روزهايمان سبز و سياه شده اند، از خيلي وقت پيش. و مدام هم سعي مي كنند سياهش را آنقدر زياد كنند تا سبز را بپوشاند و در خودش گم كند و هيچ نماند ازش. اما درياي سبز جاري ست و  زير سياهيها نمي ماند.

+ 88/10/09  ... آبان  |