رضا يزداني براي من از "قناري" شروع شد. اسمي كه خودم به ترانه اش داه بودم. وجه تسميه ش هم همان جا بود كه مي گفت: " يكي از اون دو تا قناري بي صداست"... اسم جوادي ست؟ حالا هرچي. آن موقع نه اسم خودش را مي دانستم، نه اسم ترانه اش را. فقط مي دانستم يك مردي هست با يك صداي دورگه خش دار كه يك وقتي روي وبلاگ دلفين مي خواند. اولين بارهمان جا شنيدمش. و اين آغازعشق بازي من بود با "شمال". يك چيزي مثل "Dance me to the end of love" لئونارد كوهن كه شروع جادوي كوهن بود براي من.
"شمال" براي من ترانه ايست كه هزار بارهم كه گوشش بدهم براي بارهزارو يكم بازهم مثل باراول است. همان جادو، همان گيرايي، همان جذابيت، همان كشش،... وهمان درد. و به همان اندازه بار اول هم جانم را خش مي اندازند – و البته اين خش افتادن زياد بد نيست. شايد بشود گفت مثل درد خفيف دندان كه هي دوست داري جاي درد را فشار بدهي –
انگاري كه رضا آمده لحظه به لحظه يك رويا را برايم نقش مي زند، رنگ مي زند. از "خيالهاي محال" گرفته تا جاده هاي خيس واقعي، "تا شيشه باروني خيس اتوبوس"، تا جاي پا رو ماسه ها، تا كلبه ها، تا خلوتها، تا دلهره نگاهها...
تا گم شدن ... " تا گم شدن تو اون چشاي بي قرار... "
رضا براي من همان رفتن ها را مجسم مي كند، همان بالا رفتن ها، پايين آمدن ها، همان شب مه گرفته را، با بلالهايي كه به دندان كشيديم و چه چسبيد هم، همان چادر كوچك، همان آتش و كباب، همان شب سرد سرد سرد را كه هيچي جز يك بغل گرم گرمش نمي كرد.
۰۰۰
مي دانم ديوارهاي آن كلبه، شمعدانيها، پله ها، سبزه ها، چاي ها، قليان ها، گوش ماهيها، موجها، همه و همه تو و من را به خاطر دارند. مي دانم شمال در آن لحظه ها مسافري به اندازه ما عاشق نداشت. مي دانم "يه عمره جاده شمال منتظر عبور ماست ................ نمي دونه يكي از اون دو تا قناري
بي صداست"...
رضا يزداني براي من با "شمال" شروع شد،
در "شمال" ماند





